تبليغاتX
پریشان روزگارم تا کی و تا چند ؟
چشم من بیا منو یاری بکن ... گونه هام خشکیده شد کاری بکن

boghz

گفتم نرو پر پر میشم


گفتی می خوام رها باشم


گفتم آخه عاشق شدم


گفتی می خوام تنها باشم


گفتم دلم گفتی بسوز


گفتم یه عمری باز هنوز


گفتم پس عمرم چی میشه


گفتی هدر شد شب و روز


وای دلم



گفتم آخه داغون میشم


گفتی به من خوش میگذره


گفتم بیا چشمام به تو


گفتی آخه کی می خره


گفتم مرا جنس می بینی


گفتی آره بی قیمتی


گفتم یه روز کسی بودم


با من نکن بی حرمتی


گفتم صدام میمیره باز


گفتی به درد بسوز بساز


گفتم حالا که پیر شدم


گفتی که از تو سیر شدم


گفتم تمنا می کنم


گفتی می خوام خوردت کنم


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:57  توسط شکست خورده | 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو...

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزای خوب زندگیمو..

چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن..

وسط قصه میشه سر به سره من میزارن..

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن..

میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم..

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم..

تا با یک نیشه زبون بترکه و خراب بشه..

تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه..

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی..

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی..

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم..

میتونم پشته دلا قائم بشم کمین کنم..

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام..

یه دروغ گو میشم و همیشه ورده زبونام..

یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم..

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم..

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره..

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:45  توسط شکست خورده | 
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي
 
 اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.
 
دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.
 
.حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت.
 
.از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :
 
ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي
 
 و به خاطر من خودتو فدا كني.
 
.ولي اين بود اون حرفات.
 
.حتي براي ديدنم هم نيومدي…
 
شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم..
 
 آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

... 

چشمانش را باز كرد. 

.دكتر بالاي سرش بود.

به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد

 پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.

شما بايد استراحت كنيد..

درضمن اين نامه براي شماست...
دختر نامه رو برداشت.

اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

 بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

 

سلام عزيزم.

الان كه اين نامه رو ميخوني

 من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم

 چون ميدونستم اگه بيام

هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.

.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..

اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..

اون اين كارو كرده بود..

اون قلبشو به دختر داده بود..


آرام اسم پسر را صدا كرد

 و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..

و به خودش گفت

 چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:57  توسط شکست خورده | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:25  توسط شکست خورده | 

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟

چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!!

 زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم

و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!

زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

 اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

 و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:6  توسط شکست خورده | 

 

 

 

                     سلام فاحشه

هان!؟ تعجب کردی!؟

میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ

است !

اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام تن می فروشی ، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ­ام

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد

که نان در بیارد ، رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را

بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ؟

مگر هردو از یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است.

بفروش !

تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب حراج میزنند به قیمت

دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از ایمان.


شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر

حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی !


من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه

کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده

صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل

نکنم!


فاحشه… دعایم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:10  توسط شکست خورده | 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:32  توسط شکست خورده | 

 باران...

کدامین دلتنگی عاقبت بغضت را شکست؟...

دلمان کنار اشکهایت نشسته

 کنار این قاب فلزی پنجره که گریستنت را قاب کرده بر دیوار

اتاق...

چشمان خیس و درشتت چونان کودکی حق به جانب

 از اعماق آسمان نگاه می کند...

حق داری باران...

چه ساده دلت را می شکنند...

باران، بلندبگو...

آسمان فرداها ابریست؟...

آسمان بودنمان بارانیست؟...

آه باران...با تو سخن می گویم...

ویرانم کن...که هوایت بوی ویرانی می دهد و زمینت بی تابی

می کند...

ببار باران بر سر و صورتمان،

 ببار و ببر این سیاهی های صد رنگ روزگار را...

وای باران باران...بر طاقچه که می کوبی دلم آتش می گیرد...

این خودسوزی از کدامین مصیبت است

؟عشق است؟

دلتنگیست؟

در هر قطره ات ستاره ای می درخشد...

وای باران...چه ستارگانی را بر زمین می کوبی...

و هر ستاره میل خودکشی دارد...

باران...نشانی کدامین راه را گم کرده ایم؟...

آه باران...از مقصد تو می پرسم،

از کدامین سرزمین می آیی که اینچنین ترا دل نازک بار آورده اند؟...

که ترا اینچنین به گریه انداخته اند...

ما سالهاست بر همین خاک نفس می کشیم

 و اشک هایمان گاه گاهی قطره قطره...نم نم...می بارد...

با این همه درد...با این همه تنهایی...

باران... کدامین حادثه ترا به اینچنین گریه ای وا می دارد...

این چنین رگباری...؟

وای باران،

باران...با کدامین حس تنهایی به سخن نشسته ای...

بالهای پروازت بر سر و رویمان کشیده می شود...

و ما هنوز سخت ترین زنجیر ها و حلقه ها پای بندمان است... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:23  توسط شکست خورده | 
 

از نگاه به گذر زندگي خسته شدم.
 
 دلم پر از صداست.صدايي که هيچ کس آنها را نمي شنود.
 
قلبم پر از دردو ناله ست.ناله اي از يک آرزوي محال.چشمانم پر از اشک هاي خشک
      
  شده ست.اشکي که از تنهايي ريخته مي شود.
 
دستانم سرد و خشک ست.خشکي آن از سالها انتظارست.
 
چهره ام آرام و غمناک ست.
 
زيرا هيچ کس مرا نمي بيند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:25  توسط شکست خورده | 

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستايش کردم گفتند خرافات است

عاشق شدم گفتند دروغ است

گريستم گفتند بهانه است

خنديدم گفتند ديوانه است

دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط شکست خورده | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي  ،  اما نخواي کسي بفهمه ...

 

 خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري  .... 

 

 خيلي سخته که روز تولدت  ،  همه بهت تبريک بگن  ،  جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

 

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني  ،  بعد بفهمي دوست نداره ...

 

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه

 نمي خوامت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:12  توسط شکست خورده | 

مارو باش بازدوباره خراب عشق تو شدیم                دوباره با یک نگاه عاشق چشم توشدیم

مارو جا گذاشتی بازرفتی وبیگانه شدی                   حالا برگشتی میگی عاشق و دیوانه شدی

منو باش زندگیمو به پای تو ریخته بودم                  رنگ چشمات و با یک رنگیم آمیخته بودم

توروباش جای خونه قفس برام ساخته بودی             با گلهای کاغذی یه باغچه گل کاشته بودی

مارو باش قلبمون و به دست کی داده بودیم           با  دو تا خشت گلی چه خونه ای ساخته بودیم

توروباش وقت غروب شکستی قلب عاشق و               رفتی وتنها  گذاشتی  گلهای  شقایق و

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 10:56  توسط شکست خورده | 

دلم براي تنهايي مي سوزد،چرا هيچ کس او را دوست ندارد؟


مگر او چه گناهي انجام داده که تنها شده؟!


جرم تنهايي چيست که هيچ کس او را نمي خواهد؟


ديشب تنهايي از اتاقم گذشت،دنبالش دويدم ،ولي او رفته بود،تنهاي تنها...


نيمه شب او را مرده ، کنار حوض خانه پيدا کردم، از گريه چشمانش قرمز قرمز بود.


برايش گريستم ، آخر او از تنهايي مرده بود.


و بالاخره تنهايي مرد و من باز هم تنها شدم...

 

ای کسانی که مسئول مرگ من هستین

دوست دارم وقت مردم چشمانم را باز بگذارید

تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند

 دست خالی از این دنیا رفتم

مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند

هرچه سیاه بختی بود من کشیدم

قالب یخی بر سر مزارم بگذارید

تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم یر سر مزارم آب شود

زیرا می دانم او از مرگ من نیز با خبر نخواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:44  توسط شکست خورده | 

خواستم ببینمت امروز و فردا کردی

چشممو دور دیدی یاره دیگه پیدا کردی

من و به غم نشوندی خودت تماشا کردی

تا اونجا که تونستی حرفات و حاشا کردی

دلم از شادی تو بی نصیبه

راست راستی قربونه صدتا غریبه

هر کاری میکردی به روت نمی یاوردم

دلم رو با نصیحت به خواب غم میبردم

به هر کسی رسیدی راز دلم رو گفتی

آخا بگو ببینم کی حرفم و شنیدی؟

یادت باشه که هیچ وقت به من وفا نکردی

طبیب من بودی و دردم دوا نکردی

خدا نکنه دل تو مثل دلم بسوزه

اسیره عشق تو ام هنوز هم که هنوزه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 14:7  توسط شکست خورده | 

ای که بی تو خودمو . تکو تنها میبینم


هر جا که پا میزارم تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمایه تو . پر دردو غصه بود


قصه غربت تو . قدر صد تا قصه بود

یاده تو هر جا که هستم با منه


داره عمر منو اتیش میزنه

تو برام خورشید بودی تویه این دنیایه سرد


گونه هایه خیسمو دستایه تو پاک میکرد

حالا اون دستا کجاست . اون دوتا دستایه خوب


چرا بی صدا شده . لب قصه هایه خوب

من که باور ندارم . اون همه خاطره مرد


عاشق اسمونها پشت یک پنجره مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط شکست خورده | 

گفتم تو شیرین منی ... گفتا تو فرهادی مگر
 
 
 گفتم خرابت می شوم ...گفتا تو آبادی مگر 
 
 
 گفتم ز کویت می روم ... گفتا تو آزادی مگر 
 
 
 گفتم فراموشم مکن ... گفتا تو در یادی مگر
 
 
 گفتم که خاموشم مکن ... گفتا توفریادی مگر
 
 
 گفتم که بر بادم مده ... گفتا نه بر بادی مگر
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:3  توسط شکست خورده | 

چشمانم را باز كردم، نگاهش در نگاهم گره خورده بود. خواست مرا در آغوشش

 بگيرد، از شوق بيدار شدم آه... باز خواب بود همه جا تاريك بود هيچ چراغي به غير از

 چراق آسمان روشن نبود . چشمانم را بستم تا ادامه روياي ناتمام خود را ببينم ولي

 چه سود او رفته بود مثل هميشه من مانده بودم در تنهايي و تاريكي . ديگر به

نبودنش عادت كرده بودم همانطور كه به بودنش عادت داشتم چه قصه غريبيست اين

عادت 

و رفتم و رفتم

نه به جائي

كه نمي دانستم به كجا؟

رفتم و رفتم

تا اينجا نباشم

كه هر گاه مي بينم طلوع امروز را

در همانجائي هستم كه ديروز نيز بودم

از زبوني و بيهودگي خويش بيزار مي شوم.

فرار

بدانجا فرار

من احساس مي كنم كه پرنده گان مستند

ديروزاينجا بودم

امروز اينجايم

پس كي بدنبال او خواهي رفت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:13  توسط شکست خورده | 

يادته ؟

تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....

دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...

تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،

بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...

تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...

نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:4  توسط شکست خورده | 

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است

عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است

عشق دیدن نيست بلكه احساس كردن است

عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

خاطره ....
و تنها خاطره ....
تنها سهم من از تو ....
تنها سهم من از خوشبختي ....

خاطرات ....
و فقط خاطرات ....
و فقط خاطراتم مونس تنهاييم است ....

و گاهي انديشه ام ....
انديشه به تو ،‌ به رفتنت ....
به شكست قلبم ، به عمق زخم دلم ....
زخمي كه تا عمر دارم دردش را تحمل مي كنم ....
و آرزويي هزار باره ، كه اي كاش هيچ گاه تو را نمي ديدم ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:19  توسط شکست خورده | 

چه تاجی زدی بر سرم زندگی

به غیر از مصیبت به جز بندگی

یه روز هم اگه دل به شادی گذشت

به شادی که با نا مرادی گذشت

ندیدم بهاری محبت ز یاری

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:50  توسط شکست خورده | 

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری ا ز ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا

کاشکی که میداد همه رو به چشم من
تا چشمام به حال من گریه کنن


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط شکست خورده | 

به من گفت:زندگیت را دوست داری یا مرا؟

به او گفتم زندگیم را.

گریه کرد٬قهر کرد و رفت.اما نمی دانست که او زندگی من است

 

این حرف خوده خودشه

 

هرگاه ديدی گناهی آنقدر بزرگه که نميشه ببخشيش، بدون كه اوون از کوچيکي قلبته نه از بزرگي گناه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:38  توسط شکست خورده | 

مي ترسم دنيا به پايان برسد و من در چشم تو جايي نداشته


باشم،مي ترسم كلمات نتوانند شوق مرا به تو توصيف كنند.


مي ترسم كبوتراني كه به سمت تو پرواز مي دهم نارسا باشند.


شب طولاني شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات


برآمدن ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:56  توسط شکست خورده | 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:57  توسط شکست خورده | 

نمیدانم زندگی چیست؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست

که من سکوت را شکسته ام۰

اگر زندگی خروش جویبار است

سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی

جوشیده ام

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم

به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم ۰۰۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 11:18  توسط شکست خورده | 

 آدمیت مرد

از همانروزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل آدمیت مرد

از همان روزی که فرزندان آدم صدر آوران بار تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد...از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند آدمیت مرد

از همان روزی که با شلاق خون دیواره چین را ساختند آدمیت مرد

گر چه آدم زنده بود بعد این دنیا پر از آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت

قرنها هم از مرگ آدم گذشت ای دریغا آدمیت بر نگشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 13:41  توسط شکست خورده | 

مي دو ني چرا وقتي مي خواهي بري تو رويا چشماتو مي بندي؟

وقتي مي خواهي گريه كني يا مي خواهي فكر كني؟

حتي وقتي مي خواهي كسي را ببوسي چشماتو مي بندي؟

چون قشنگ ترين چيزهاي اين دنيا قابل ديدن نيست

 Image hosting by TinyPic

 

             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:33  توسط شکست خورده | 

گفتی  که مرا دوست نداری  گله ای نیست


بین  من و عشق تو   فاصله ای  نیست


گفتم  که کمی صبر کن  و  گوش  به من کن


گفتی  که  نه  باید  بروم  حوصله ای  نیست


پرواز  عجب  عادت  خوبیست  ولی  حیف


تو  رفتی  و  دیگر  اثر  از  چلچله ای  نیست


گفتی  که کمی  فکر خودم باشم و آن وقت


جز عشق تو  در خاطر من مشغله ای نیست


رفتی  تو  خدا  پشت  و  پناهت  به  سلامت


بگذار   بسوزد  دل  من  مساله ای  نیست

در خواب ناز بودم شبي ...

 ديدم کسي در مي زند در را گشودم روي او ...دیدم غم است در می زند

از غم بياموزيد وفا ...

غم با آن همه بيگانگي .... هر شب به من سر میزند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:45  توسط شکست خورده | 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:55  توسط شکست خورده | 
 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره باز ! منم همون ديوونه هميشگی

فدای مهربونيات؛ چه ميکنی باسرنوشت

دلم واست تنگ شده بود

اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قاليه

جای نگات بدجوری توصحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن

اينجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم ! جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود

رفتم کنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فدای تو؛ نميدونی

بی تو چه دردی کشيدم

حقيقتو واست بگم

به آخر خط رسيدم

رفتی و من تنها شدم

با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و

قسمت من آوارگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:11  توسط شکست خورده |